تبليغاتX
ازسر دلتنگی

ازسر دلتنگی

خداحافظ واسه همیشه

 

همچون فريادي كه از ژرفاي آسمان بر آيد با تو خداحافظي مي كنم

و به آرامي باران بهاري خواهم گريست

تو رو به خورشيد مي سپارم

و تمامي ستارگان را به نگهباني از چشمانت دعوت مي كنم

ماه را مونس تنهايي ات خطاب مي كنم

و كلام انتظار را در تمام رؤياها از ياد خواهم برد.

 

+ نوشته شده در  نوزدهم تیر 1385ساعت 23:36  توسط سیما  | 

آفتابگردون

 

  شب شد

خورشيد رفت


آفتابگردان عاشق به دنبال آفتاب ، آسمان را جست و جو می کرد


ناگهان ستاره ای چشمک زد !


آفتابگردان سرش را به زير افکند


گل ها خيانت

 نمي کنند

 

+ نوشته شده در  چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 21:20  توسط سیما  | 

انتظار

چقدر

خون دل خوردن

و منتظر

در مسیر لحظه های دلهره آور

دیگر ،

نه گشوده می شود

پنجره خوشبختی ام به سمت تو

نه امیدی مانده

برای دلخوشی ام

در این پریشانی ممتد

غروب نگاهت را

در آستانه پنجره های دلگیر

فریاد می زنم .

 

+ نوشته شده در  یکم اسفند 1384ساعت 23:20  توسط سیما  | 

قصه عشق

                           

                                            I love you      

یه روز خدا یک گلی رو از بهشت به زمین فرستاد
و به اون گفت روی زمین برای خود نقطه ای پیدا کن تا همون جا منزلگاه تو باشه

گل از اون بالا منطقه ای رو دید زرد رنگ
سرزمین وسیع و پهناوری بود

پیش خودش گفت من همین جا می مونم
رو به خدا کرد و گفت :
خدایا منو همین جا قرار بده

خدا گفت گل من اینجا مناسب تو نیست
گل گفت خدایا خودت به من گفتی انتخاب کن و من هم اینجا رو انتخاب کردم
خدا گفت:
نه همین که گفتم

گل نالید که خدایا تو دل منو آزردی
چرا با من این کار رو کردی
کره زمین می چرخید و گل نظاره گر زمین بود
نا گهان گل منطقه ای رو دید آبی
رنگ آبی که از بالا برق زیبایی داشت

زیبایی و برق رنگ آبی
دل گل رو با خودش برد
گل گفت خدایا من اینجا رو می خوام
خدایا من و همین جا پایین بزار
خدا گفت گل من اینجا هم مناسب تو نیست
گل گفت خدایا چرا منو اذیت می کنی چرا به من سخت می گیری
تو دل منو گل آفریدی
شکننده و عاشق و حالا مدام دل عاشق منو می شکنی
چرا اون چیزی که بهش علاقه مند می شم و عاشق رو از من دور می کنی

خدا گفت همین که گفتم
و کره زمین همچنان می چرخید
گل گریه می کرد و با چشمان گریان به زمین نگاه می کرد

دلش گرفته بود
خسته شده بود

دوری اون دوتا سرزمین خیلی اذیتش می کرد
به طوری که از خدا آرزوی مرگ می کرد.
دوست داشت زود منزلگاهی رو پیدا کنه

دیگه براش هیچی مهم نبود عشق مهم نبود ، فقط یه چیز مهم بود

دیگه خسته شده بود دوست داشت سریع جایی رو پیدا کنه و توش منزل کنه
ناگهان چشم گل به سرزمینی افتاد سبز و زیبا
گل پیش خودش فکر کرد و گفت

عجب جایی چقدر اینجا سبزه
سبز مثل برگهام
مثل ساقه ام

حتما اینجا جای منه
خدا می خواسته من اینجا باشم که نگذاشته او دو مکان قبلی بمونم

آره بابا جای من اینجاست
گل عاشق و دل داده تر از گذشته شده بود
عاشق تر از گذشته

رو به خدا کرد و گفت خدایا فهمیدم چقدر دوستم داری
تو همین رو می خواستی

خدایا منو اینجا قرارم بده
زود باش دیگه طاقت ندارم
خدا گفت گل من اینجا هم مناسب تو نیست
جای دیگه ای رو انتخاب کن
گل گریه کرد و گفت:
خدایا چرا با من اینکار رو می کنی

من گلم دل منو نشکن
خدایا من با تو قهر می کنم
خودت برام جایی پیدا کن
تو برای خواسته های من اهمیتی قایل نیستی

خدا گفت به من توکل می کنی ؟
گل گفت:هر کاری دوست داری بکن
خدا دست گل رو گرفت و در تاریکی شب در جایی گذاشتش

گل از بس گریه کرده بود خوابش گرفت
و ندید که خدا کجا گذاشتش
گل خواب بود که نوری ملایم به چشمش خورد
آروم چشماش رو باز کرد
تا چشماش رو باز کرد

دونه دونه های آبی خنک ریخت روی صورتش

گل خیلی تشنه بود
تشنه تشنه

با قطره های آب تشنگیش رو بر طرف کرد
با آب چشماشو شست

وقتی چشماش باز تر شد
دید پیر مردی مهربان با وجدی که توی چشماش فریاد می زد

داره گل رو نگاه می کنه
گل اطرافشو نگاه کرد
خدا اونو گذاشته بود توی یه باغچه کوچک
توی خونه یه پیرمرد تنها
پیر مرد خدا رو شکر کرد
که گلی زیبا توی خونش در اومده

گلهای دیگه به گل تازه وارد سلام گفتن و از اون استقبال کردن
گل عاشق رو به آسمون کرد و به خدا گفت:
خدایا منو توی این باغچه کوچک گذاشتی

من لیاقتم این بود

یا اون سرزمینهای قشنگی که دیدم
این بود اون سرزمینی که به من وعده داده بودی
خدا گفت:
اولین جایی رو که دیدی اسمش بیابان بود

جایی که توش آب نیست و خاکش داغه داغه
تو اونجا بیش از چند دقیقه طاقت نمی آوردی و می مردی
گل گفت :
خوب اون سرزمین آبی چی بود

خدا گفت:
اون قسمت دریا بود

دریا پر آبه

آب شور

تو اونجا خفه می شدی و می مردی
گل گفت خدایا
اون سرزمین سبز رنگ که هم جنس و رنگ خودم بود چی؟

خدا گفت:
اسم اون سرزمین جنگله

جنگل پر از درختهای بلند و تو هم رفته هست

تو گلی هستی کوچک که احتیاج به آفتاب داری
وجود اون درختهای بلند به تو اجازه نمی داد که آفتاب بخوری
تو بدون آفتاب خشک می شدی و می مردی
گل گفت:
اینجا کجاست

خدا گفت:
اینجا باغچه کوچک پیرمردیه

که به تو می رسه

آبت میده کود برات می ریزه
مواظب حشره های موذی روت نشینه...
گل گفت خدایا پس چرا تو منو انقدر عاشق کردی

چرا اونجا ها رو به من نشون دادی

خدا گفت
همه اینها بخاطر این بود که بفهمی و کاملاً درک کنی که من چقدر تو رو دوست دارم
اگر از اول می آوردمت اینجا این قدر که الان می دونی دوست دارم اون موقع نمی فهمیدی
من تو رو اونقدر دوست دارم که دلم نمی خواد تو سختی بکشی
اگر توی صحرا می مردی صحرا هم از مرگ تو غمگین می شد و دل مرده می شد

من هم به خاطر تو هم بخاطر صحرا این کار رو نکردم
صحرای منم قشنگه پر از زیباییهاست

اگر تو توی دریا می مردی هم دریا ناراحت می شد هم ماهیهای توی دریا
تو خودت می دونی چقدر دریا قشنگه و زیبا
اگر توی جنگل می مردی جنگل از قصه دق می کرد و خشک می شد
اونوقت تمام حیوانها هم می مردن
حالا می بینی من همه شما رو دوست دارم
گل و دریا و صحرا و هر چیزی که توی دنیاست
همتون زیبا هستین و زیبا
گل گفت خدایا منو ببخش تو چقدر مهربون هستی و ما چقدر نادون
اما یه چیزی روی گل مونده بود
رنگ گل از داغ عشق سرخ سرخ شده بود
سرخ سرخ

"هر کس تا آخر این داستان رو خوند در موردش نظر بده"

+ نوشته شده در  بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 14:52  توسط سیما  | 

مي نويسم

   امشب مي نویسم

                                   مي نويسم براي تو                          

                         ... تنها برای تو                                                     

 

 نمی دونم چه جوری حرفای دل شکستمو با تو بزنم

 الان ۸ماه از اون اتفاق می گذره

 و من دیگه نمی دونم چه جوری باید تحمل کنم

 تو خودت خوب می دونستی اگه نباشی چی به سر من میاد

 ولی باز هم دل منو شكستي و رفتی ...

 

تو رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد.

و بعد از رفتنت يك قلب دريايي ترك برداشت.

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاكستري گم شد.

 

و گنجشكي كه هر روز از كنار پنجره با مهرباني دانه بر مي داشت

تمام بالهايش غرق در اندوه غربت شد.

و بعد از رفتن تو آسمان چشمهايم خيس باران بود.

 تو رفتی و من باز هم با همه ي دلتنگي ام نوشتم

                                                                    نوشتم برای تو

                                                                                         تنها برای تو...

 

+ نوشته شده در  ششم بهمن 1384ساعت 23:6  توسط سیما  | 

چقدر سخته

چقدر سخته تو چشمهای کسی که تمام عشقت رو دزدیده وبه جاش یه زخم همیشگی

رو قلبت  هدیه داده زل بزنی وبه جای انکه لبریز از کینه و نفرت بشی،حس کنی هنوزم دوسش داری.

چقدر سخته توخیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیديش هیچ چیزی به جز سلام نتونی بگی.....

چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونهای اشک گونهاتو خیس کنه، اما مجبور باشی بخندی تانفهمه هنوزم دوسش داری....

+ نوشته شده در  ششم بهمن 1384ساعت 22:58  توسط سیما  | 

سكوت شب

بازهم سکوت شب .....

بازهم ابهام ....

بازهم حرفهای ناگفته ......

 و سکوت شب پرده هايی از ابهام را بر روی چشمانم

 می اندازد ....

 و چشمانم همچنان در تاریکی می ماند ....

و من همچنان سکوت می کنم تا کسی نبیند 

 که لبهای من با عشق به یکدیگر دوخته شده اند....

و این چشمان است که گذشته را از یاد می برد ....

 و این عشق است که ....

 فردای مرا می سازد

+ نوشته شده در  ششم بهمن 1384ساعت 22:54  توسط سیما  | 

رسم تو رفتن است

                             رسم تو رفتن است

                         هرکجا که می خواهی برو

                                  اما من تو را

                  در قلبم همیشه نگاه خواهم داشت

                          هرکجا که می خواهی برو

                               بدان که از قلب من 

                          پا بیرون نخواهی گذاشت

 

+ نوشته شده در  ششم بهمن 1384ساعت 22:51  توسط سیما  | 

وقتي تو رفتي

 وقتي تو رفتي   از مشرق لب ها طلوع خنده ها رفت.

وقتي تو رفتي    دنيا به چشمم از قفس هم تنگ تر شد.

وقتي تو رفتي    اندوه . عشق زندگي را از دلم برد.

وقتی تو رفتی    برگ درختان زرد شد خورشید افسرد.

از باد پرسيدم كجا رفت؟

         " گفتا كه من هم از پي اش رفته ام از دست

           سرتاسر دريا خزيدم

           اندوه . اندوه او را نديدم."

از شب سراغت را گرفتم 

شب گفت:

         " افسوس . او ماه من بود

           من هم به امید طلوعش ماه ها تاریک ماندم. "

+ نوشته شده در  ششم بهمن 1384ساعت 22:48  توسط سیما  | 

پنجره

+ نوشته شده در  ششم بهمن 1384ساعت 22:47  توسط سیما  | 

اگه يه روز

 

اگه يه روزبري سفر. بريزه پيشم بي خبر  

اسير رؤياها ميشم.دوباره باز تنها ميشم

به شب ميگم پيشم بمونه.به باد ميگم تا صبح بخونه 

بخونه از ديار ياري چرا ميري تنهام ميزاري؟  

اگه فراموشم كني ترك آغوشم كني  

پرنده ي دريا ميشم تو چنگ موج رهاميشم  

به دل ميگم خاموش بمونه ميرم كه هركسي بدونه   

ميرم به سوي اون دياري كه توش منو تنها نزاري

اگه يه روزي نوم تو. تو گوش من صدا كنه  

دوباره باز غمت بياد كه منو مبتلا كنه  

به دل ميگم كاريش نباشه بزاره درد تو دوا شه 

بره توي تموم جونم كه باز برات آواز بخونم

 

+ نوشته شده در  ششم بهمن 1384ساعت 22:44  توسط سیما  | 

هنوزم در پی اونم

                         هنوزم در پي اونم

                    كه اشكامو روي گونم

                    با اون دستاي پر مهرش

                    كنه پاك و بگه جونم

                    بگه جونم نكن گريه

                    منم اينجام

                    بزار دستات و تو دستام

                    تو احساس منو ميخواي

                    منم اي واي تو رو ميخوام

 

+ نوشته شده در  ششم بهمن 1384ساعت 22:41  توسط سیما  | 

عشقولانه

+ نوشته شده در  ششم بهمن 1384ساعت 22:37  توسط سیما  | 

 تقديم به چشم هايي كه در راه ماندند و دل هايي كه آنها را راندند. 

 تقديم به اشكهايي كه غرورشان شكست وعهدهايي كه كسي آنهارانبست.

 چشم من گم شدو تو پنجره ها نيومدي  

                        گفته بودم واسه خاطرخدا نيومدي

يكي گفت شباي مهتاب بشينم دعاكنم

                       بالارفت دستاي من واسه دعانيومدي

دل من اسيرچشماي تو شدحتي واسه 

                         اين كه اين ديوونه روكني رهانيومدي

واسه تو نوشته بودم كه دلم ديوونته 

                         تو گذاشتي به حساب يه خطا نيومدي

يكي گفت اول راه سخت مجنوني هنوز    

                          سر گذاشتم به دل بيابونا نيومدي

يكي گفت برو واسه كبوترا دونه بريز        

                          دلمو ريختم واسه كبوترا نيومدي

سبزي زندگيمو بستم به غوغاي ضريح    

                           امانت دادم اونو دست رضا نيومدي

نذرمو نوشتمش روي گلا تا يادم نره         

                           نذرا رو يكي يكي كردم ادا نيومدي

گفته بودم يه كسي بياد بگه آخرشه       

                           لااقل بيا براي يه نگاه نيومدي

گفته بودن بيا از عشق تو ديوونه شده     

                           لااقل براي خاطر شفا نيومدي

آشناترين غريبه اي تو قصه هاي من       

                          منو كشتي تو غريب آشنا نيومدي

چه بياي وچه نياي من سرحرفم مي مونم  

                          تأخيراتو مي ذارم پاي وفا نيومدي

ديدمت رد مي شدي از كوچه هاي خاطره  

                         لتماست كردم و گفتم بيا نيومدي

اين روزاهيچ نامه اي به مقصدنميرسه

                         توشدي مثل جواب نامه هانيومدي؟

خوبيا تموم ميشن ميرن يه جا تو خاطره  

                          مث تو رفتي سراغ خوبيا نيومدي

نميگم بيا اگه دوس نداري بياي نيا      

                           لااقل فقط بهم بگو چرا نیومدی؟ 

+ نوشته شده در  ششم بهمن 1384ساعت 22:34  توسط سیما  | 

کوچه

كوچه 

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم.

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم.

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم.

***

در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد

باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد.

***

يادم آمد كه شبي با هم از آن کوچه گذشتیم 

پرگشوديم و در آن خلوت دل خواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم.

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشاي نگاهت.

***

يادم آيد تو به گفتي:"از اين عشق حذر کن

لحظه اي چند بر اين آب نظر كن!

آب آيينه ي عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

باش فردا كه دلت با دگران است!

تا فراموش كني چندي از اين شهر سفر كن!"

***

با تو گفتم:"حذر از عشق ندانم.

سفر از پيش تو هرگز نتوانم

نتوانم!"

***

روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم.

تو به من سنگ زدي من نه رميدم نه گسستم.

باز گفتم كه تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم نتوانم!

***

اشكي از شاخه فرو ريخت.

مرغ حق ناله ي تلخي زد و بگريخت ....

اشك در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خندید

يادم آمد كه دگر از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم

نگسستم نرميدم ....

***

رفت در ظلمت غم آن شب و شبهاي دگر هم

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم ...!

بي تو اما به چه حالي من از آن کوچه گذشتم

                    دوشنبه ۱۷/۱۲/۸۳


+ نوشته شده در  ششم بهمن 1384ساعت 22:31  توسط سیما  | 

رویا

          

                                             وقتی که شانه هایم

                                در زیر باران حادثه می خواست بشکند

                                                    یک لحظه

                                        از خیال پریشان من گذشت

                                              بر شانه های تو

                                              بر شانه های تو

                                        می شد اگر سری بگذارم 

           

+ نوشته شده در  سوم بهمن 1384ساعت 23:24  توسط سیما  | 

بوسه

      بوسه يعني وصل شيرين دو لب
      بوسه يعني خلسه در اعماق شب
      بوسه يعني مستي از مشروب
عشق
      بوسه يعني آتش و گرماي تب

      بوسه يعني لذت از دلدادگي
      لذت از شب , لذت از ديوانگي
      بوسه يعني حس طعم خوب عشق
      طعم شيريني به رنگ سادگي

      بوسه آغازي براي ما شدن
      لحظه اي با دلبري تنها شدن
      بوسه سرفصل كتاب
عاشقي
      بوسه رمز وارد دلها شدن


      بوسه آتش مي زند بر جسم و جان
      بوسه يعني عشق من , با من بمان
      شرم در دلدادگي بي معني است
      بوسه بر مي دارد اين شرم از ميان

     طعم شيرين عسل از بوسه است
     پاسخ هر بوسه اي يك بوسه است
     بهترين هديه پس از يك انتظار
     بشنويد از من فقط يك بوسه است

     بوسه را تكرار مي بايد نمود
     بوسه يعني عشق و آواز و سرود
     بوسه يعني وصل جانها از دولب
     بوسه يعني پر زدن , يعني صعود
 

+ نوشته شده در  یکم بهمن 1384ساعت 14:32  توسط سیما  |