تبليغاتX
3باقالی تو دنیای خودشون
خسته ام از تکرار روز های تکراری ام
 

ما رفتیم ...۳ نفری ...۲ نفری...۱نفری..کلا ۳ تایی رفتیم

کجا؟///.؟؟؟

- همین دورو برا ...

دنبال ما نگرد....

خدافس

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 13:34  توسط paiize & rah& roya  | 

دیگر هیج ارامشی ندارم                                                                                                                                         دیگر در کنارجوب های اتش گرفته زمستان هم ارامشی ندارم

دیگر در غروب پاییز هم ارامشی ندارم

دیگر در کنار هیچ کس ارامش را احساس نمی کنم

دیگر حتی ارامش را در اتاق سرد و تاریکم هم احساس نمی کنم

و

حتی در گنج محبت تو هم ارامشی نیست........

دست نوشته / رها /مهر۹۰


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آبان 1390ساعت 23:20  توسط paiize & rah& roya  | 

 

قطعه ی چند ؟؟؟ ردیف چند ؟؟؟

من یکی از مرده های ساکن این قبرستونم

اینجا یه قبرستونه معمولی نی ...

توی هیچ کدوم از این قبرا جنازه نی ....

بعضی آ دلشونو اینجا خاک کردن

بعضی آ روحشونو....مرده ی متحرک

آدمایی که می آن اینجا موقع ورود یا خیلی نارحتن یا

خیلی برافروخته...

..یا خیلی ناامید ...یا خیلی.....

ولی موقع بیرون رفتن همه یه جور.....

انگاری بیحسه جسمشون یه جورایی انگاری خستن

خیلی خسته .....

چشای سنگی "......

گاهی ام یه لبخند که نیومده رو لب می ماسه

تو هم خسته ای ؟؟؟// حس میکنی یه چیزی بود که قبلا دیگه نیست ؟؟؟//

انگاری تو خالی شدی ؟؟//

پس همسایه ایم؟///؟؟؟

پس قطعه ی چن ؟؟ ردیف چن؟؟//:"{}

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390ساعت 15:25  توسط paiize & rah& roya  | 

 

 دیگر هیچ چیز حال مرا خوب نمیکند ....

 

  • دیگر نه شعر حال مرا خوب می کند
    نه تو،نه چای عصرها کنار پنجره..
    نه رویای فردای همیشه قشنگتر از فردا
    نه موسیقی، نه خواب
    شبی یاد دستهای تو کافی بود دمی..
    حس شانه ی تو آرامشی دیگر
    اما..
    حال مرا خود خدا هم خوب نمی کند
    گریه های تند پر فریاد
    و کتابی که خواندم..
    دیگر خود تو هم حال مرا خوب نمی کنی..
    یا موج های بی قرار دریا
    دیگر هیچ چیز حال مرا خوب نمی کند..حتی گناه..
    در ماورای درک خوبی و نداشتنش
    دیگر هیچ خیال خالی،حال مرا خوب نمی کند..
    این بار می دانم که جای تو خالی است
    و حتی خود تو جای خالی ات را پر نمی کنی...



    //دیگر فراموشی هم حال مرا خوب نمیکند

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390ساعت 16:6  توسط paiize & rah& roya  | 

وقتی نه پایی هست برای رفتن

نه جایی هست برای ماندن

نه شوقی برای رسیدن

و نه شعری برای سرودن

نه اشکی برای ریختن

و نه کسی برای دیدن

آن وقت باید باور کنیم رفیق

که زندگی ‌‌‌‌..آینده..موفقیت

همگی بازی الفاظند

۹۰/۴/۲۰

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم تیر 1390ساعت 19:0  توسط paiize & rah& roya  | 

 

 

 امدنت لحظه ای بود ....***

 

 با امدنت روحی تازه به گنجشک های این شهر دادی

با امدنت لبخند ها لبخند شدند

 اینه ها شفاف شدند  و فریاد صداقت از ان ها بر می امد  

با امدنت شقایق زندگی را از سر گرفت

با امدنت کوچه باغ بوی باران میداد

امدنت لحظه ای بود همچو پیدایش نوری در تاریکی

امدنت ثانیه ای بود که تمام عمر مرا در برگرفت

اما ....

اما حیف که امدنت را باد های روزگار برد

امدنت رفت

امروز روزهای بودنت را در دستمالی پیچیدم

و ان را به صندوقخانه ی ذهنم سپردم

این بود قصه ی امدنت و رفتنت

18/3/90

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم تیر 1390ساعت 17:39  توسط paiize & rah& roya  | 

برای تو تا آن سر دنیا هم میایم

جایی که حتی اکسیژن نباشد

جایی که آفتاب نزدیک ترین فصله را داشته باشد

به دنبال تو تا خدا هم میآیم

به دنبالت با نفس هایت هم قدم شدم

چه زیباست دنبال تو آمدن

چه زیباست که خودت نمیدانی من پشت سرت هستم

تو به سان آبی ساده اما بی نظیر

دست نوشته ۱۱/۳

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم خرداد 1390ساعت 14:4  توسط paiize & rah& roya  | 

هوای خونه برگشته

تموم جاده بارونه

یه حسی تو دلم میگه تو نزدیکی به این خونه .....

                                                        ***

دیدار با تو تاز ه بهار امسال را در دلم شکوفا کرد

امروز دیگر نفس نمیکشم

امروز نفسهایم را در دفترم مینوسم

امروز بعد از ماهها قلبم به صدا درآمد

امروز دیگر از روی شوق گریه میکنم

امروز روز ماست

امروز را در خاطرات ذهنم با مدادی قرمز مینویسم

من خوشحالم ....قلبم خوشحال است ...امروز من متولد شدم

دست نوشته ۷/۳(اون اینجاست )

+ نوشته شده در  شنبه هفتم خرداد 1390ساعت 11:34  توسط paiize & rah& roya  | 

 

 دست نوشته (۲۱/۱ ۰/۹۰)(۱۰شب )

"و چه جالب تر"

چه جالب بر من لبخند زدی

چه جالب امیدوارم کردی

چه جالب فراموشم کردی

چه جالب از ذهنت خط خوردم

چه جالب تحقیرم کردی

چه جالب منو سوزوندی

چه جالب ر..ف..ت..ی...

چه جالب تنها شدم

چه جالب گریه کردم

چه جالب غصه خوردم

وچه جالب تلخ شدم

چه جالب دود شدم

چه جالب محو شدم

و..چه جالب ، م...ر...د...م...

اما، چه جالب تر که تو هیچ کدام را ندیدی...
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390ساعت 12:43  توسط paiize & rah& roya  | 

 

یه پایان تلخ بهتر از یه تلخی بی پایانه

(باید باور کرد که زندگی یه تلخی بی پایانه )

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم فروردین 1390ساعت 21:13  توسط paiize & rah& roya  | 

چهار شمع به آرامی می سوختند و با هم گفتگو می کردند.محیط به قدری آرام بود

که گفتگوی شمع ها شنیده میشود..

اولین شمع  می گقت:من دوستی هستم،اما هیچکس نمی تواند مرا شعله ور نگه

دارد و من ناگزیر خاموش خواهم شد. شمع دوستی کم نورتر و کم نورتر شد و

خاموش گشت..

شمع دوم می گفت :من ایمان هستم.اما اغلب سست می کردم و خیلی

پایدار نیستم، در همین زمان نسیمی آرام وزیدن گرفت و او را خاموش کرد.

شمع سوم با اندوه شروع به صحبت کرد:من عشق هستم،ولی قدرت آن را ندارم

که روشن بمانم.مردم مرا کنار می گذارند و اهمیت مرا درک نمی کنند.آنها حتی

فراموش می کنند که به نزدیکان خود عشق بورزند و بی درنگ از سوختن باز ایستاد.

در همین لحظه کودکی وارد اتاق شد .چشمش به شمع های خاموش افتاد و گفت :

 شما چرا نمی سوزید،مگه قرار نبود تا انتها روشن بمانید و ناگهان به گریه افتاد.

با گریه ی کودک شمع چهارم شروع به صحبت کرد و گفت نگران نباش ! نا زمانی که

شعله ی من خاموش نگردد شمع های دیگر را روشن خواهم کرد.

من امید هستم.کودک با چشم هایی که از شادی می درخشید ..شمع امید را در

دست گرفت و دوستی ، ایمان و عشق را شعله ور ساخت.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اسفند 1389ساعت 13:30  توسط paiize & rah& roya  | 

خنده بر لب میزنم تا کس نداند راز من    

ورنه این دنیا که ما دیدیم خندیدن نداشت

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اسفند 1389ساعت 16:15  توسط paiize & rah& roya  | 

 

روزي دروغ به حقيقت گفت: "ميل داري باهم به دريا برويم و شنا کنيم؟" حقيقت ساده لوح پذيرفت و گول خورد.
آن دو با هم به کنار ساحل رفتند، وقتي به ساحل رسيدند، حقيقت لباسهايش را در آورد تا شنا کند. دروغ حيله گر لباسهاي او راپوشيد و رفت.
از آن روز هميشه حقيقت عريان و زشت است، اما دروغ در لباس حقيقت با ظاهري آراسته نمايان مي شود

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اسفند 1389ساعت 19:43  توسط paiize & rah& roya  | 

اون روز یه روز برفی بود

من تو رو دیدم

فقط برای چند ثانیه

چقدر زیبا بود

چهره ات را سرما گرفته بود

اما لبخند بر لب داشتی

بعد از آن روز

هر رزو لحظه شماری کردم

ده روزی گذشت اما دیگه برف نمی اومد

آخه چرا برف نمیاد،شاید تو بیایی

انگار برف هم با خدا برای شکستن دل من

دست به یکی کردند

دل به شبهای ابری خوش کرده بودم

که فردایش زمین سفید شود

اما هر بار صدای باران بود که

به شیشه میزد و دل مرا می شکاند

باران، باران، باران

امروز از مادرم پرسیدم

چرا برف نمی آید

گفت : زمستان که تمام شد

واقعا زمستان تمام شد

و تو نیامدی

چه خنده دار ، آرزوی امروزم

برف است و برف

مثل مزرعه دارهایی که خشکسالی

مزرعه شان را خشک کرده

آری امروز هم

خشکسالی دل مرا خشکاند

فقط چند روز باقی مانده از زمستان دل بستم

خدایا دلم دارد میخشکد..

ب از خودم بود...

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اسفند 1389ساعت 15:12  توسط paiize & rah& roya  | 

کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش را می شد از نگاهش خواند اما اکنون اگر 

  فریاد هم بزنیم کسی نمیفهمه و دل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایم.

بچه بودیم از آسمان باران می آمد بزرگ شدیم از چشم هایمان می آید.......

بچه بودیم دل درد ها را به هزار ناله می گفتیم و همه میفهمیدند،بزرگ شدیم درددل

 را به صد زبان به همه می گوییم اما هیچ کس نمیفهمد.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام بهمن 1389ساعت 14:38  توسط paiize & rah& roya  | 

 

★ آدم هاي ساده

 آدم های ساده را دوست دارم . 

همان ها که بدي هيچ کس را باور ندارند . همان ها که براي همه لبخند دارند . همان ها که هميشه هستند ، براي همه هستند . آدمهاي ساده را بايد مثل يک تابلوي نقاشي ساعتها تماشا کرد ؛ عمرشان کوتاه است . بس که هر کسي از راه مي رسد يا ازشان سوء استفاده مي کند يا زمينشان ميزند يا درس ساده نبودن بهشان مي دهد .

 آدم هاي ساده را دوست دارم . بوي ناب “ آدم ” مي دهند !

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام بهمن 1389ساعت 12:17  توسط paiize & rah& roya  | 

 

 

دو کار نمیشود با هم انجام داد

 برای همین هر وقت میبینمت فقط نگاهت میکنم و حرفم را میگذارم برای بعد ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389ساعت 14:26  توسط paiize & rah& roya  | 

حتما بخونی قشنگه

شکلات های دوستی

با یک شکلات شروع شد. من یک شکلات داشتم گذاشتم کف دستش او هم یک شکلات گذاشت توی دست من ، من بچه بودم ، اوهم بچه بود. سرم را بالا کردم ،سرش را بالا کرد . دید که مرا میشناسد خندیدم وگفتم : دوستیم ؟ گفت :دوسته دوست . گفت تا کجا ؟ گفتم :دوستی که تا ندارد .گفت:  تا مرگ؟ خندیدم وگفتم :من که گفتم تا نداره . گفت باشه پس تا پس از مرگ . گفتم:نه نه . گفتم که تا نداره گفت:قبول،تا آنجا که همه دوباره زنده میشویم . تا بهشت ،تا جهنم ، تا هر جا که باشه من و تو با هم دوستیم ،خندیدم و گفتم : تو براش تا هرجا که دلت می خواد یه تا بذار .اصلا یه تا بکش از این سر دنیا و تا آن سر دنیا . اما من اصلا تا نمیذارم .باور نمی کرد ،او میخواست دوستی مان تا داشته باشد.دوستی بدون تارانمی فهمید . گفت: بیا برای دوستی مان یک نشانه بگذاریم . گفتم : باشه ، تو بذار .گفت: شکلات ،هر بار که همدیگرو دیدیم یک شکلات مال تو و یکی هم مال من باشه ؟ گفتم :باشه .

هر بار یک شکلات میذاشتم توی دستش ، او هم یک شکلات گذاشت توی دستم .  من تندی شکلاتم را باز می کردم و میخوردم . میگفت: شکمو!!! ولی او میذاشت توی یه صندوق کوچولوی قشنگ .

میگفتم:بخورش میگفت: تموم میشه میخوام تموم نشه ،میخوام برای همیشه بماند . صندوقش پر شکلات شده بود . اما من همه اش را خورده بودم . گفتم: اگه یه روز شکلات هات رو مورچه بخورن اون وقت چی کار میکنی ؟گفت: مواظبشون هستم .میگفت:میخواهم تا موقعی که دوستیم من شکلاتامو نگه دارم گفتم:نه نه تا نداره .

یک سال ،ده سال ،بیست سال شده است .او بزرگ شده ،من بزرگ شدم .امشب او برای خداحافظی آمده میخواد بره اون دور دورا !. میگه:میرم ،زود برمیگردم . اما من میدونم میره و دیگه برنمیگرده .یادش رفت به من شکلات بده اما من یه شکلات گذاشتم کف دستش گفتم: این برای خوردنه . یه شکلات هم گذاشتم کف اون دستش . این برای صندوق کوچکت ! یادش رفته بود آره یادش رفته بود که صندوقی داره . هر دو شکلات هارو خورد خندیدم و تو دلم گفتم : کل تا هاش همین بود ، گفت تا جهنم گفت تا آخر دنیا دوستیمون ادامه داره ،یعنی اینجا آخر دنیاس ، آره شاید برای اون، اینجا آخر دنیاس .

وقتی داشت می رفت گفتم: این جا( تا) ی دوستی ماست،آره چیزی نگفت فقط یه لبخند زد همین !

من همه ی شکلاتامو خوردم و چه خوب شد که ازاین دوستی شکلاتی دیگه هیچ نشانه ای ندارم !

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم بهمن 1389ساعت 14:49  توسط paiize & rah& roya  | 

به دیدارم بیا هر شب

در این تنهایی تنها و تاریک خدا مانند

 دلم تنگ است

                              بیا ای روشن ای روشن تر از لبخند

                              شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی ها 

                             دلم تنگ است  

بیا بنگر چه غمگین و غریبانه

در این ایوان سرپوشیده وین تالاب مالامال

ولی خوش کرده ام با این پرستو ها و ماهی ها

و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی

                              شب افتاده است و من تنها و تاریکم

                              و در ایران من دیریست

                              پرستو ها و ماهی ها و آن نیلوفر آبی در خوابند

                             بیا ای مهربان با من ، بیا ای یاد مهتابی

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم بهمن 1389ساعت 15:43  توسط paiize & rah& roya  | 

در سطر اول کاغذ نوشتم ،تنهام با خود گفتم چه قدر این کلمه توخالی است.

در سطر دوم نوشتم ،بی کسم این کلمه توخالی تر بود..

در سطر سوم نوشتم ،دارم میمیرم خنده دار بود من که خیلی وقته مردم..

در سطر چهارم نوشتم ،نا امیدم دیگه این کلمه هم منو ...نمی کرد..

در سطر پنجم نوشتم ،غمگینم دیدم دریای غم من خیلی وقته تموم شده دیگه رسیدم به اقیانوس..

در سطر ششم نوشتم ،خسته ام چقدر خنده دار و مضحک بود ..

برگه تمام شد

با خود گفتم بهتره هیچی ننویسم چون دیگه هیچ کلمه ای به درد من نمیخوره ، پس تصمیم گرفتم فقط یه کلمه بنویسم : سکوت

آره سکوت میکنم در برابر همه چیز و هیچی نمیگم از دریای پر تلاطم درونم

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم بهمن 1389ساعت 15:18  توسط paiize & rah& roya  | 

قافیه آخرین شعر

 

زندگی قافیه ی شعر من است

شعر من وصف دلا رایی است

در ازل شاید این

                      سرنوشت من بود   

می سرایم به امیدی که تو خوانی ،

                                   -ورنه

آخرین مصرع من

        قافیه اش مردن بود                    حمید مصدق

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم بهمن 1389ساعت 14:37  توسط paiize & rah& roya  | 

امروز به یاد کودکی هایم افتادم

به یاد دمپایی های عوضی پوشیده

به یاد بهانه های خوراکی های رنگارنگ

به یاد خاک بازی در کوچه های سادگی

به یاد لجبازی های کودکانه

یادم می آید

چقدر خوش خیال بودیم

ای کاش دوباره بر میگشت

سادگی مان را میگویم

کودکیمان

آرزوهای تمام نشدنی

ای کاش برگردد

اما حیف که فقط در دنیای سادگی کودکی مان می توانیم

با افتادن یک مژه

با دنیایی پر از شوق به آرزوهایمان برسیم

حیف

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم بهمن 1389ساعت 21:54  توسط paiize & rah& roya  | 

یک روز صبح بود،بودا در میان مریدانش نشسته بود که مردی به آنها نزدیک شد.

پرسید:خدا وجود دارد؟

بودا پاسخ داد:بله،خدا وجود دارد.

پس از ناهار ، مرد دیگر ظاهر شد.

پرسید:خدا وجود دارد؟

بودا پاسخ داد:نه،خدا وجود ندارد.

عصر همان روز،مرد سومی همین پرسش را از بودا کرد  ...

پاسخ بودا این بود:باید خودت تصمیم بگیری.

یکی از مریدان گفت:استاد،این که نابخردانه است.چگونه ممکن است به یک پرسش سه پاسخ متفاوت بدهید؟

یگانه روشنیده پاسخ داد:چون اشخاصی متفاوت بودند.هر کس به شیوه ی خود به خداوند نزدیک می شود:.

  برخی با قطعیت....برخی با انکار......و برخی با تردید

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم بهمن 1389ساعت 21:9  توسط paiize & rah& roya  | 

جمعه بود اولین روز بهمن توی یه جمعی بودم یعنی واقعیتش کلاس زبان بود ، همه داشتن درباره ی رشته ی مورد علاقه ی آیندشون حرف می زدن آینده همون چیزی که من ازش نفرت داشتم .

داشت حالم از آینده واون جمع به هم می خورد اما خودمو نگه داشتم،لحظه شماری می کردم که اون که اون کلاس تموم شه، اما این عقربه ها خیال گذشتن نداشتن. همه ی افراد اون کلاس حرف میزدن ، یکی میگفت : میخوام ریاضی بخونم برم کانادا ، یکی میگفت می خوام برم آکسفورد ، آخه یکی نبود بگه آخه بشر تو میدونی آکسفورد و چه جوری مینویسن حالا می خوای واسه ما...

یکی میگفت می خوام فیزیک بخونم مثلا تو افکارش می خواست بشه انیشتین 2 ... اه اه اه دیگه واقعا داشت حالم به هم می خورد  تازه هر کدومشونم یه جوری با حسرت حرف میزدن که چه جوری می تونن به آرزو آی مزخرفشون برسن ،خنده دار بود .. البته نا گفته نماند که تو دلم برای هر کدومشون دعا کردم که سریع تر به این آرزو آی ایکبیریشون برسن

اما من تنها کسی بودم که تو اون جمع حرف نزدم چون هیچ رشته ای رو دوست نداشتم و هیچ علاقه ایی به باز گو یی هم چین آرزو های مزحکی رو نداشتم 

فقط حاظر بودم نصف عمرمو بدم اما دیگه تو اون کلاس نمونم ...

سعی کردم به یه چیز دیگه فکر کنم ... فکر کردم چه خوب میشد یه رشته تو دانشگاه بود به نام تنهایی ، که واحداش سکوت بود، گریه بود

گذشته بود چه خوب میشد من تک دانشجوی اون دانشکده بودم  ،دیگه استادم نمی خواستم آخه خودم تو این رشته ها یه پا استاد بودم .

 خندیدم ...خلاصه اون کلاس با جو گیری شدید معلم عزیز و دانشمندان کلاسمان به پایان رسید و جالب این جاست که هر کس تو اون کلاس فک زده بود و اون مزخرفاتو گفته بود نمره گرفته بود

چه جالب بود یه مشت مزخرف در مقابل نمره ،یه پوزخند زدمو کلاسو ترک کردم

من تنها کسی بودم که بابت اون مزخرفات نمره نگرفته بودم و این برام خیلی مهم بود ... خیلی      نظراتونو حتما بدین
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم بهمن 1389ساعت 20:20  توسط paiize & rah& roya  | 

روزی دانشمندی یک آزمایش جالب انجام داد.او یک آکواریوم شیشه ای ساخت و آن را با شیشه ای دو قسمت کرد.در یک قسمت یک ماهی بزرگتر انداخت و در طرف دیگر یک ماهی کوچکتر که غذای مورد علاقه آن ماهی بود.ماهی کوچک تنها غذای ماهی بزرگتر بود و دانشمند به ماهی بزرگ غذای دیگری نمی داد..

ماهی بزرگ بارها و بارها برای خوردن ماهی کوچک به طرفش حمله کرد اما هر بار به یک دیوار می خورد، همان دیوار شیشه ای که او را از غذای مورد علاقه اش جدا می کرد.

بالاخره بعد از مدتی از حمله به ماهی کوچک منصرف شد.او باور کرده بود که رفتن به آن طرف آکواریوم و خوردن ماهی کوچک کار غیر ممکن است...

پس از مدتی دانشمند،شیشه ی وسط را برداشت و راه ماهی بزرگ را باز کرد اما ماهی بزرگ هرگز به سمت ماهی کوچک حمله نکرد.آن دیوار شیشه ای دیگر وجود نداشت.

اما ماهی بزرگ در ذهنش یک دیوار ساخته بود.دیواری که شکستن از شکستن هر دیوار واقعی دیگر سخت تر بود و آن دیوار،باور خودش بود.باورش به محدودیت و باورش به وجود دیوار،باورش به ناتوانی

ممنون از دوستم صدف

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم بهمن 1389ساعت 19:2  توسط paiize & rah& roya  | 

-بنویس!چه یک نامه،خاطرات روزانه، یا یادداشتی موقع صحبت با تلفن اما بنویس!

 با نوشتن به خدا و به دیگران نزدیک تر می شویم.

 اگر میخواهی نقش خودت را در دنیا بهتر بفهمی، بنویس. سعی کن روح ات را در نوشته ات بذاری؛ حتی اگر هیچ کس کارت را نمی خواند یا بدتر، حتا اگر کسی چیزی را بخواند که نمی خواهی خوانده شود. همین نوشتن به ما کمک می کند افکارمان را تنظیم کنیم و پیرامون مان را واضح تر ببینیم. یک کاغذ و قلم معجزه می کند.... 

درد را تسکین می دهد، رویاها را تحقق می بخشد و امیدهای از دست رفته را باز می گرداند .

کلمه قدرت است .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم بهمن 1389ساعت 14:20  توسط paiize & rah& roya  | 

 

میبینم صورتمو تو آ یینه

با لبی خسته می پرسم از خودم

این غریبه کیه از من چی میخواد

اون به یا من به اون خیره شدم

باورم نمیشه هر چی میبینم

چشامو یه لحظه رو هم میذارم

به خودم میگم که این صورتکه

میتونم از صورتم ورش دارم

میکشم دستمو روی صورتم

هر چی باید بدونم دستم میگه

منو توی آینه نشون می ده

می گه این تویی نه هیچ کسه دیگه 

فرهاد

به یاد فرهاد که دیروز سالگرد تولدش بود

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام دی 1389ساعت 16:27  توسط paiize & rah& roya  | 

خود کشی

کالین ویلسون که امروز نویسنده ی مشهوری است  وسوسه ی خود کشی را که در شانزده سالگی به او دست داده بود  چنین توصیف میکند :

 

وارد آزمایشگاه شیمی مدرسه شدم وشیشه ی زهر را برداشتم

 زهر را در لیوان پیش رویم خالی کردم  غرق تماشایش شدم رنگش را نگاه کردم و مزه ی احتمالی اش را در ذهنم تصور کردم . سپس اسید را به بینی کردم  وبویش به مشامم خورد ، در این لحظه ، ناگهان جرقه ای از آینده در ذهنم درخشید ... و توانستم سوزش آن را در گلویم احساس کنم و سوراخ ایجاد شده رادر درون معده ام را ببینم           

احساس آسیب آن زهر چنان حقیقی بود که گویی به راستی آن را نوشیده بودم . سپس مطمئن شدم که هنوز این  کار را نکرده ام . در طول چند لحظه ای که آن لیوان را در دست گرفته بودم و امکان مرگ را مزه مزه می کردم ، با خود فکر کردم :

اگر شجاعت کشتن خود را دارم ، پس شجاعت ادامه دادن زندگی را هم دارم .

                                                                  

پائولو کئلیو

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام دی 1389ساعت 15:57  توسط paiize & rah& roya  | 

من اینجا بس دلم

تنگ است...

و هر سازی که

میبینم  بد آهنگ

است...

بیا ره توشه برداریم

قدم در راه بی برگشت

بگذاریم ...

ببینم آسمان هر کجا

آیا همین رنگ است؟

اخوان ثالث

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم دی 1389ساعت 17:17  توسط paiize & rah& roya  | 

در گذر زمان تاب بازی میکنم

خود را به سوی خاطرات هل می دم

و به یاد تو می افتم

به یاد اولین باری که ترا دیدم

آن روز زیبای بهاری

و هفته ها و ماهها و سالها گذشت...

من سومین سالگرد آن روز

زیبای بهاری را می گیرم

اما بدون تو

شمع وجودم را بدون تو خاموش می کنم

کادوی قلبم را بدون تو خاموش میکنم

و میخندم اما در میان خنده هایم اشک میریزم

اشک حسرت نبود تو ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم دی 1389ساعت 16:2  توسط paiize & rah& roya  |